تبلیغات
سپتیـامـا - مطالب مرداد 1389
سپتیـامـا
آینده را سـاختن به ز با آینده ساختن
در نهایت رفتیم رفتینگ !
به زودی و در ساعات آتی گزارش مختصری از اون براتون میگذارم. و تا آخر هفته هم مجموعه عکس هایم را که به دستم برسند، در فیس بوک براتون می گذارم. راستی همین الان هم در فیس بوک عکس های قشنگی از گذشته، ییلاق، قلعه رودخان و ... گذاشتم.
در حال حاضر فقط اینقدر بگم که واقعا عالی بود. عالی. این قهرمان های کشور و آسیا واقعا چقدر فروتن بودند. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
کاملا اصرار دارم که در برنامه بهار که گرید رودخانه بالا میره و خطرناک تر میشه شرکت کنم و امیدوارم که از همین حالا بتونم برنامه ریزی کنم تا توی برنامه ماجراجویی در سرزمین اورست و منطقه نپال اونها شرکت کنم. از همین الان آماده باشین چون میخواهم رضایت چند نفر از شما را هم برای همراهی با خودم جلب نمایم!




نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
سناریوی آب تهران و نیترات موجود در آن، همانند صدها موضوع مشابه به شرح زیر رخ داد و تکرار شد:

- آب تهران آلودگی دارد!
- آلودگی آب تهران (به شدت!!) تکذیب می شود!!!
- آلودگی آب تهران برطرف شد!!!!


البته این موضوع، استثنائا از زیر بخش - آلودگی آب تهران (یا خبرسازی آن)، کار دشمنان بوده است!!!!! - عاری بود.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
وقتی استهلاک شدید این ماشین های ون سبز رنگ چینی تازه وارد رو می بینم، یاد اون جمله معروق منسوب به انگلیسی ها می افتم که میگه، ما اونقدر ثروتمند نیستیم که جنس ارزان بخریم. البته ظاهرا آنقدرها هم برای راننده ایرانی، ارزان تمام نشده. خوش به حال اهالی اتاق و صبحانه.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
سعی نکن چیزی که نیستی باشی ، از توانمندیهایت لذت ببر
کارل گوستاو یونگ


به سایت ارزشمند زیر  برای تعیین تیپ شخصیتی خود بر اساس آزمون میرز- بریگز (MBTI) مراجعه نمایید:


بعد از انجام تست شخصیت خویش، سایر لینک های سایت مانند تیپ ها و جدول روابط را نیز ببینید.
اطلاعات تکمیلی را در آینده نزدیک ارائه خواهم داد. البته اطلاعات مرتبط بر روی اینترنت فراوان است و نیازی به انتظار برای درج اطلاعات من نیست.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم ...
تو به مدرسه می رفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
او هم به مدرسه می رفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم می گرفتم ...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس می فروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید


تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی


او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ...

روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم : من می گویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی : تو می گویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!

--------------------------------------------
مرجع: برگرفته از یک ایمیل رسیده.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یك  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد:  
شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خرید  یك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطی خالی است  . بلافاصله  با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد  كارخانه  این مشكل  بررسی ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایكس

بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده  و خط مذکور تجهیز گردید  . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند . نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا ،  مشكلی مشابه  نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرجتر حل كرد : 
تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط  بسته بندی

Always look for simple solutions






نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا معمولی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمونی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید: "چرا این کار رو می کنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه ی دریا رو بچشم مثل مزه ی قهوه ی نمکی.  حالا هر وقت قهوه ی نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند. همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به
صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه ی خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه،
خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه!
ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند... هروقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. بعد از چهل سال، مرد درگذشت، یک نامه برای زن گذاشت: عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم... قوه ی نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه ی نمکی رو دوست ندارم، چه عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه ی نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره  قهوه ی نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو خیس کرد.  یه روز، یه نفر ازش پرسید: مزه ی قهوه ی نمکی چیه؟  او جواب داد: "شیرینه"


سپتیاما: به نظرم بدآموزی داشت. من شخصاً یک دروغ اساسی در قبل از ازدواج رو هرگز نمی بخشم، هرگز.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
چگونه جایگاه مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم:

الف- 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
ب- کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
پ- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.
ت- سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:

اگر آنها آجرها را دارند می‌شمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.

اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آنها را می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، (گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

اگر آنها آجرها را به طرز فوق‌العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.

اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند، آنها را در بخش اداری بگذار.

اگر آنها در حال خوابند، آنها را در بخش حراست بگذار.

اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده‌اند، آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.

اگر آنها بیکار نشسته‌اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.

اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.

اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار.

اگر آنها به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه‌ریزی استراتژیک بگذار.

اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما

شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم


ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی


این عید بر شما مبارک باد
سپتیاما



نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی


ولادت حضرت ولی عصر علیه السلام بر شما مبارک باد




نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن سلسله موی توست
دایره صورتت قبله آمال ماست
خال به روی لبت نقطه پرگار ماست


ولادت مهدی موعود علیه السلام بر شما مبارک باد




نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به از منی وای به من
ور با همه کس همچو منی وای همه



ولادت حضرت قائم علیه السلام بر شما مبارک باد



نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
این مطلب را یک بار در گاه و بیگاه نامه خود در مرداد 1385 برای همکاران خویش در بنیاد توسعه فردا آورده بودم و اینجا مجددا می آورم. بخشی از مطالب دارای مرجع می باشد که متاسفانه فراموش کرده ام!

شاید برای شما نیز مکرر پیش آمده باشد که فردی موضوعی را برایتان تعریف کند و در مقابل انتظار تایید یا قضاوت داشته باشد. بهترین توصیه برای چنین مواقعی این است که یکطرفه به مسند قضاوت ننشینید. انجام یک قضاوت صحیح و عادلانه مستلزم وجود شرایط فردی و محیطی لازم و طی قاعده مند یک مسیر است که پرداختن پیرامون این موضوع نه در حیطه تخصص و آگاهی من است و نه در این مقال می گنجد. هدف در اینجا صرفاً ذکر چند نکته است. هنگامی که فردی موضوعی را روایت می نماید ممکن است که حالات مختلفی رخ داده باشند که از جمله آنها موارد زیر است:
  •     ارائه برداشتی از یک حقیقت (البته آنچه او حقیقت می پندارد)
  •     ارائه برداشتی درست یا غلط از یک واقعیت
  •     ارائه آگاهانه یا ناآگاهانه ی بخشی از یک واقعیت
  •     ارائه آگاهانه تحریفی از یک واقعیت
همچنانکه ملاحظه می شود، غرض ورزی در تحریف واقعیت و روایت دروغ، تنها بخش کوچکی از خطای قابل تصور است و ممکن است به دلایل متعدد و بسیار پنهان، واقعیت پوشیده و مستور بماند و درست روایت نشود. لذا سخنان راوی، اگرچه یک دوست باشد، نباید چیزی بیش از یکسری شواهد غیر قطعی تلقی شود و نباید بعنوان سند در محکمه ای که بدون متهم برگزار می گردد و خود اساساً مورد تردید است، مورد استفاده قرار گیرد. این بحث صرف نظر از آن است که در شرع، برخی از گمان ها و نقل برخی مطالب در حکم غیبت یا تهمت است و لذا فعل حرام محسوب می گردد.
اینکه پیام ادراک شده از سوی ما باید قابل تردید تلقی شود، از دیدگاه دیگری نیز قابل تصور است. فرستنده (همان راوی سابق) قصد ارائه پیامی برای شما دارد. او باید منظور نظر خویش را به طریق مناسبی به یک پیام ترجمه نماید. پیامی که می تواند در قالب کلام، حرکت، تغییر حالت چهره، تغییر وضعیت و یا هر حالت ممکن و مورد علاقه ی دیگری ارائه شود. این پیام باید از طریق یک کانال منتقل شود. در مرحله بعد باید توسط مکانیسم های گیرنده ی مخاطب دریافت شود و در نهایت ترجمان و سپس ادراک و استنباط شود. یک پیام ممکن است در هریک از مراحل فوق از ترجمان اولیه یا ادراک نهایی، طی مسیر در کانال انتقال، ارائه یا دریافت آن و ... دچار تغییرات خواسته یا ناخواسته ای گردد و نویز نیز می تواند بر کمیت یا کیفیت آن تاثیر گذارد.
لذا حتی در هنگامی که نهایت صداقت و دقت در انتقال پیام بکار رود، بازهم امکان عدم تطابق بین مقصود فرستنده و استنباط گیرنده وجود دارد. به عنوان مثال شما بگویید که مشکل در کجا بوده است در هنگامی که پدر در حمامی داغ به دلاک حمام ندا سر داد که برای پسرش یک بستنی بیاورد و پسر را این درخواست، بسیار خوش آمد و سپس دلاک به اطاعت امر پدر، یک لنگ به پسر داد و استحمام به اتمام رسید و پسر همچنان در حسرت آن بستنی ماند. بعنوان یک مثال دیگر جاناتان سویفت را در نظر بگیرید که داستان سرگذشت دکتر لموئل گالیور و حضور او در نزد لیلی پوتی های پانزده سانتی متری که نگران حمله یاغیان بلافاسکو بودند را به نگارش درآورد. اهالی بلافاسکو که در اصل، لیلی پوتی بودند از تصمیم پادشاه اطاعت نکردند که تخم مرغ را از انتهای کوچک آن، نه از انتهای بزرگش بشکنند و لذا یاغی تلقی شدند....گالیور در نهایت متوجه شد که پادشاه کوچولوی لیلی پوتی ها حاکم مستبدی است که هیچ محبتی در دل ندارد و لذا از لیلی پوت فرار کرد. سویفت سعی کرد تا با نگارش این داستان به کوچکی و کوته بینی بشریت، انتقادی تند و شدید وارد نماید ولی پیام او به گونه ای دیگر تلقی شد و اثر او به یکی از محبوب ترین آثار در داستانهای کلاسیک کودکان بدل گشت.
غرض آن بود که متذکر شوم که به دلایل متعددی می توان توصیه نمود که هیچ گاه یک طرفه به مسند قضاوت ننشینید. در این صورت احتمال پشیمانی زیاد است.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه سوم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
قریب به 70 مصاحبه در طی چند روز اخیر انجام دادم و حالا یک سوال برام مطرح شده و اون اینکه:
آخه پسر خوب، دختر خوب؛ اگه تو خودت خودت رو قبول نداری و از اعتماد به نفس لازم برخوردار نیستی، چطور من باید تو رو قبول داشته باشم؟ حالا فرض کن که من درک کردم که عدم اعتماد به نفس تو طبیعیه و با آموزش و توانمندسازی حل می شه، ولی شاید اگر فرد مصاحبه کننده دیگری باشه تو رو نپذیره.

یک توصیه: برای اینکه بشه به تو اعتماد کرد، اول از همه باید خودت به خودت اعتماد داشته باشی و این رو در مصاحبه نشون بدی.

یک پی نوشت: اساساً مؤمن به اعتماد به نفس اعتقاد نداره و به جز خدا به کسی یا چیز دیگری اعتماد نمی کنه چون جز خدا همه هویت ها فانی هستند و قابل اعتماد نیستند.



نوشته شده در تاریخ شنبه دوم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما