تبلیغات
سپتیـامـا - مطالب فروردین 1389
سپتیـامـا
آینده را سـاختن به ز با آینده ساختن
برنامه­ ریزی فعالیتی نیست که برون­داد آن احتمالاً کمکی برای توسعه باشد، بلکه فعالیتی است که توسعه در درون آن روی می­دهد. این مفهوم تفاوت­ هایی با نگاه سنتی به موضوع دارد:

اول آنکه در نگاه سنتی، برنامه­ ریزی عمدتاً توسط برنامه­ ریزان حرفه­ ای انجام می­شود. در این حالت برنامه­ ریزی مشارکتی به معنای منظور داشتن آرزوها، امیدها و انتظارات دیگران از دریچه نگاه متخصصان است. چیزی که بیشتر برنامه­ ریزان حرفه­ا ی نمی­ توانند بپذیرند این است که اجازه دهند آنهایی که تحت تأثیر برنامه قرار می­گیرند در آن دخالت نمایند. در اینجا مشارکت یعنی دخالت مستقیم در فرآیند برنامه­ ریزی توسط همه کسانی که مستقیماً تحت تأثیر برنامه­ ریزی قرار می­گیرند.

دیگر آنکه به چشم بیشتر برنامه­ ریزان، برنامه مجموعه­ ای از راه حل­ ها برای گروهی از مسأله­ ها است که به آنها مستقلاً پرداخته می­شود و یک برنامه تلفیقی، مجموعه­ ای از برنامه­ های جداگانه­ ای است که برای بخش­ هایی از یک کل تهیه شده­ اند. در مقابل؛ برنامه­ ریزی توصیه شده در اینجا برخورد با کل به عنوان روابط متقابل بخش­ ها، و سپس پرداختن به خود بخش­ ها است.



ماخذ: برنامه ریزی تعاملی - مدیریت هماهنگ با تحول برای ساختن آینده سازمان
         راسل ایکاف
         ترجمه:  دکتر سهراب خلیلی شورینی




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و نهم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما

هر چه بیشتر فکر می کنم، خودخواهی بیشتری در عاشق می بینم. عاشق همه دنیا و ثروتش و راحتی ها و آسایش ها را برای معشوق خود می خواهد و معشوق را برای خویش. ظاهرا خودخواهی با عشق درهم آمیخته است و عشق را ناپاک ساخته است. چه بسا بتوان گفت که عدم رضایت عاشق به وصال معشوق با غیر، اگرچه خواسته معشوق نیز چنین باشد یا این گزینه برای سعادت وی بهتر باشد، نیز برخواسته از خودخواهی است.

شنیده ام که گفته اند که محبت مقامی بالاتر از عشق است، ولی هنوز چیزی بیش از این درباره محبت و تفاوتش با عشق نمی دانم. بهرحال نمی توان انکار کرد که واژه عشق در فرهنگ و ادبیات ما، جایگاهی بس رفیع و دیرینه دارد. از سویی دیگر، برخی برای تطهیر عشق، آن را به انواع پاک و ناپاک یا واقعی و غیر واقعی تقسیم می کنند و تلاش دارند تا بدی ها را از چهره عشق بزدایند.
من قصد نداشتم تا جای عرشیان و فرشیان را عوض کنم. تنها به نظرم رسید و مدت هاست که به نظرم می آید که عاشق خودخواه است و اگر او و منیت او از عاشقی حذف شود، دیگر ذره ای از عشقش باقی نمی ماند. این راه به خطایی است که من باید از آن پرهیز کنم. افراد در زندگی زناشویی خویش یا در دوران نامزدی و قبل از ازدواج، مکررا مرتکب چنین خطای برخواسته از خودخواهی می گردند و آن را عاشقی می نامند و علت رنجش معشوق خویش را درک نمی کنند.

درست آن است که آن بخواهیم که او می خواهد؛ اگرچه در این خواستن، ما حذف گردیم، و این عین محبت است و بسی فراتر از عشق.

                                         سپتیاما



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما
پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت....
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دوازدهم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما
یک (روز) خانواده ی لاک پشت‌ها تصمیم گرفتند که به پیک‌نیک بروند. از آنجا که لاک‌پشت‌ها به صورت طبیعی در همه‌ی موارد یواش عمل می‌کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده‌ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک‌نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیک‌نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما
بعد از پستی که پیرامون اصل اول از اصول مورد علاقه خود یعنی اصل روح بزرگ ارسال نمودم، اکنون قصد دارم که سایر اصول را نه به صورت مشروح، بلکه یک جا و همراه با شرحی مفید و مختصر ارائه نمایم و پرونده این بحث را خاتمه دهم. به همین جهت فهرست وار به ارائه توضیح پیرامون سایر اصول می پردازم:
2- اصل حداکثر رضایت: مطابق این اصل، معتقدم که تعاملات من با دیگران باید بر اساس رابطه برد- برد شکل پذیرد و به نظرم این مقصود زمانی حاصل می گردد که حداکثر رضایت طرفین حاصل آید. به نظرم بهترین مخاطب و بهترین خریدار، خداوند متعال است و باید که همواره مد نظر قرار گیرد. جالب اینجا است که در صورتی که مخاطب اعمال و رفتار ما همواره خداوند باشد و او را طرف معامله در داد و ستد دنیایی خویش بدانیم، در این صورت به جهت آن که هر خوبی را ده برابر بیشتر پاداش می دهد و به واسطه هر خوبی، توفیق کسب خوبی های دیگری را فراهم می سازد، به ناگاه ما در یک چرخه بازخورد مثبت می افتیم که حاصل آن حجم عظیم و رو به رشدی از خوبی ها و توفیقات و پاداش ها است. اگر تعاملات را خارج از محدوده داد و ستد در نظر بگیریم، آن گاه بحث های پیچیده تری همچون بهشت وصل پیش می آید که خارج از توان این بحث فعلی است.
3- اصل حق و حقوق: مطابق این اصل، برای این که من راضی باشم و او نیز راضی، باید که حق و حقوق رعایت شود و هر چیزی در جای خودش قرار گیرد. هنگامی که اصل حق و حقوق به عنوان ملکه ذهن ما مطرح باشد، در این صورت از ساده ترین خطاها حتی در غیاب قانون به معنای مرجع تعریف جرم، و عدم حضور ناظر بیرونی به معنای کسی که ترس یا شرم از او مانع خطاکاری خواهد شد، نیز چشم پوشی خواهیم کرد. اگر این اصل را رعایت کنیم، از میوه هیچ باغ سر راهی نخواهیم چید و علیه هیچ غایبی سخن نخواهیم گفت. مطابق این اصل و برخی از اصول مشابه آن، حتی اگر خدا هم نبود، گناه نمی کردیم.
4- اصل حقیقت علم: مطابق این اصل، علم که مطلوب ما و همه انسان ها و خصوصا اندیشمندان و متفکران است، آن چیزی نیست که با درس و بحث و مطالعه و حضور در کلاس حاصل می آید بلکه علم فقط نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی اراده هدایت او را نموده است، واقع می شود و اگر کسی علم می خواهد و طالب علم است، باید که در اولین مرحله در نزد خود، حقیقت عبودیت را طلب کند و سپس به واسطه عمل کردن به علمی که از این رهگذر نصیب او می شود، طالب علم بودن خود را به اثبات رساند و از خداوند متعال بپرسد تا خدا او را جواب دهد و بفهماند. امام صادق علیه السلام علم را اینگونه معرفی کرده است و پرده از حقیقت برداشته است. شاید بپرسید که حقیقت عبودیت چیست که در اولین مرحله از طلب علم، باید مورد طلب قرار گیرد. این موضوع را نیز امام صادق علیه السلام بیان داشته است و من در قالب اصل بعدی بدان می پردازم.
5- اصل حقیقت عبودیت: مطابق این اصل، حقیقت عبودیت سه چیز است: اینکه بنده خدا برای خودش درباره آنچه را که خدا به وی سپرده است، مِلکیتی نبیند؛ چراکه بندگان دارای مِلک نمی باشند، همه اموال را مال خدا می بینند و در آنجائیکه خداوند ایشان را امر نموده است که بنهند، می گذارند؛ و اینکه بنده خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نکند و تمام مشغولیاتش در آن منحصر شود که خداوند او را بدان امر نموده است و یا از آن نهی فرموده است. من در این خصوص مثال جالبی دارم. بنده و برده حقیر و کوچک ولی دانایی را فرض کنید که در زمین و مِلک ارباب بزرگ، فهیم، بخشنده و دانایی در کنار چندین هزار نفر دیگر از بندگان مشغول به خدمت است. او در همان ملک به دنیا آمده و در همان ملک هم از دنیا خواهد رفت. او را متنعم از تمام نعماتی می بینی که در آن ملک بزرگ یافت می شود، خانه بزرگ و زیبا، وسیله نقلیه راحت، خوردنی ها و نوشیدنی ها و غیره و هر لحظه که از او از صاحب آن ها بپرسی در حالی که خود او نیز از آن ها بهره مند است، بلافاصله و بدون لحظه ای درنگ نام ارباب خود را به عنوان مالک، بر زبان خواهد آورد. اگر از آینده او بپرسی، خواهد گفت که تا ارباب چه خواهد. ارباب او هرکسی را بر حسب توان و استعدادش به کاری و آموزشی و یادگیری حرفه و شغلی سپرده است و در مقابل از ایشان انتظاراتی نیز دارد. بنده خواهد گفت که برنامه ریزی آینده او توسط ارباب انجام خواهد شد و او به دانایی و مصلحت اندیشی و خیرخواهی او اعتماد کامل دارد. اگر صبح تا شب در کار بنده خیره شوی که چه می کند، خواهی دید که تمام وقت در خدمت ارباب خویش است. حتی استراحت او نیز برای ارباب است، بدین معنا که استراحت می کند تا بتواند روز دیگر را همچون قبل یا بهتر از آن در خدمت ارباب باشد. چنین فردی به غایت در حال بندگی است و امثال آن را کم ندیده ایم و نشنیده ایم. در عین حال بندگی انسان برای انسان جایز نیست و این صرفا مثالی بود که شاهد بیرونی دارد و البته شایسته است که انسان در مقابل خداوند، پروردگار و آفریننده و خالق مهربان و دانا و با تدبیر خویش چنین باشد. همه مِلکیت را از آن خدا ببیند، تدبیر را به او بسپارد و تمام مشغولیات خود را منحصر به انجام یا ترک کارهایی نماید که او دستور به انجام یا ترک آن ها داده است. گفته اند که این تازه اولین پله از نردبان تقوا است و نباید تصور کرد که انجام چنین بندگی سرانجام کار است.
6- اصل راهبری: مطابق این اصل مسیر کمال در زندگی سخت و دشوار و پیمودن آن صعب است و ما در این مسیر به مواردی نیاز داریم که ما را راهبری نمایند. این راهبری می تواند دعایی برای کسب توفیق یا کاهش مصایب و دشواری ها باشد یا حتی نشان دادن راه. می تواند همراهی با ما برای کاهش ترس وحشت و استمرار امید باشد و یا از گونه ای دیگر، همچون دست ما را گرفتن و را با خود بردن. معتقدم که طی این مراحل بدون همرهی خضر دشوار است، ظلمات است و باید بترسیم از خطر گمراهی. از سوی دیگر بهتری نوع راهبری را حالی می دانم که دستگیر ما باشند، چراکه در این حالت به سرعت سیر ایشان سفر می کنیم و راه های صد ساله را یک شبه طی خواهیم نمود. اگر که استراتژی ما در راهبری این گونه نباشد و قرار به این باشد که گام به گام همه مراحل را به تدریج طی کنیم، عقب خواهیم ماند و تا بنگریم از دایره بیرون می باشیم.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما
من هلاک تو و  خاک زیر پاتم،  توپولف!
من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!
کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!
مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم،  توپولف!
قربـون اون نوسانــات صداتم،  توپولف!
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس
می‌پری  پر می زنی  روی هوا  عین خروس!
بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببیننت،  خوشگل روس!
قربون چشات برم، محــو نیگاتم ،  توپولف
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی  وقت فرود
گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا  ته رود
می فرستن همه  تا سه روز  به روحمون  درود
می خونه مجری سیما  واسمون شعر و سرود
چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم  توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی
به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی
یا می‌ری تــــوی ده و  رو سر گلّه  می شینی
زودی مشهور می‌شی،  رو جلد  مجلّه می شینی
پی گیر عکســــــا و تیتر  خبراتم  توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتی باهاتم  هی می کنم  یـــــاد خدا
بدون نذر و نیـــاز  بــــــا تو پریدن ،   ابدا!
می کنم بعد فرود  تمــــوم  نذرامـــــو   ادا
واســه جنّت   بلیتت گشتــــه  براتم،   توپولف!
یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!

تو که هی  رفیقــــای ایرونیتو  یاد می کنی
کی میگه  تــــو  انبارای روسیه  باد می کنی؟
ما رو پیک نیک می بری،  سقوط آزاد  می کنی
خدا شــــادت بکنه ،  روحمونو  شاد میکنی
بری تا اون سر  اون دونیا(!) باهاتم،  توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!

شاعر: ناشناس (البته برای اینجانب) 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوم فروردینماه سال 1389 توسط سپتیاما