تبلیغات
سپتیـامـا
سپتیـامـا
آینده را سـاختن به ز با آینده ساختن
ممکن است پیامکی دریافت نمایید که اشاره به ارائه یک خدمت عجیب و بی ربط (مانند ثبت تغییر آدرس یا درخواست GPRS) داشته باشد و شما را توصیه به تماس از تلفن ثابت با یک شماره تلفن هوشمند نماید. باید بدانید که در این صورت با یک کلاهبرداری مواجه شده اید که از ضعف فضای نظارتی موجود کمال بهره را برده و در روز روشن و در تیراژ بالا کلاه برداری می نماید و ابایی هم ندارد. تماس شما با تلفن ثابت، چند صد تومانی به حساب وی واریز و در قبض تلفن هوشمند شما درج خواهد کرد و البته خدمتی هم دریافت نخواهید کرد.
البته این موضوع با مواردی که آگاهانه خدمتی دریافت می کنید که هزینه خدمت با هزینه کسر وجه تناسب دارد - مانند تماس با شماره هوشمند قصه گو برای 10 دقیقه قصه گفتن برای کودک شما - متفاوت است و مواردی از این دست یک کسب و کار هوشمند و منصفانه محسوب می شوند.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه پنجم دیماه سال 1389 توسط سپتیاما
این فَاستَقِم سوره هود، همچنان که آن بزرگوار فرمود، واقعا پیر کننده است.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه هشتم آذرماه سال 1389 توسط سپتیاما
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود.
اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد، اما به دلیل فقدان سرمایه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل باران فرا رسید، اگر کتاب ها به زودی منتقل نمی شد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید. رئیس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر رئیس کتابخانه عبور کرد با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رئیس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است...رئیس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد. برخلاف توقع وی،

جوان پاسخ داد: من سعی می کنم مسئله را حل کنم. روز بعد، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و هنگام بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند. 



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و نهم آبانماه سال 1389 توسط سپتیاما
در خبرها آمده است:
به دستور فدراسیون فوتبال اسپانیا و در اقدامی نادر تمامی بازیکنان، مربیان و تماشاگران در ورزشگاه‌ها پیش از آغاز بازی‌های هفته نهم لالیگا یک دقیقه سکوت خواهند کرد.

اختاپوس پیش‌گو با نام Paul در جریان جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی با پیش‌بینی‌های جالب خود قهرمانی ماتادورها را نوید داد و در نهایت نیز این چنین شد. دولت اسپانیا تلاش زیادی کرد تا شاید این هشت‌پا را از آلمان خریداری کرده و به باغ وحش مادرید منتقل کند اما به هر حال کار از کار گذشت و این حیوان مشهور که تحت فشار بودنش برای پیش‌بینی، خشم انجمن‌های حمایت از حقوق حیوانات را نیز برانگیخته بود، در نهایت مُرد و آکواریوم مشهور خیابان نوزدهم را خالی کرد.

به نظرم رسید که ما مردم قرن بیست و یکم که در اوج پیشرفت و توسعه فناوری قرار داریم، ممکن است که چقدر به جهالت قوم حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام)  و گوساله پرستی ایشان نزدیک باشیم. چه بسا که اگر این هشت پا کمی عرضه انجام دادن کارهای جدی تری را داشت، او را به رهبری فرقه خود (احتمالا هشت پائیان) برمی گزیدیم و حتی می پرستیدیم. ضمن آنکه چه راحت می توان ملت یا ملت هایی را بازی داد. شما فقط حجم بایتی  رسانه های الکترونیکی و سطح کاغذی رسانه های کاغذی (ضرب در تیراژ آنها) و زمان تخصیص داده شده به این موضوع از حیث خبرسازی و گزارش و توجه و سمع نظر مربوطه در رسانه های رادیویی و تلویزیونی را مورد توجه قرار دهید تا به تاثیر یک هشت پا در زندگی دنیای پیرامون خود پی ببرید.
در این مواقع است که از مهندسی و حتی مدیریت بدم می آید و عاشق روانشناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی می شوم. به نظرم بیش از میکروب شناسی کاربرد دارد.

ویرایش دوم



نوشته شده در تاریخ جمعه هفتم آبانماه سال 1389 توسط سپتیاما
حتما ببینید و در فرصتی مناسب، به دقت بخوانید
و عضو شوید




نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و ششم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه
آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او
دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف
جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون
چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم
نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او
بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
   امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم
گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت
درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

   معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش،
شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
دارد. "رضایت کامل".

   معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده
اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر
مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

   معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به
درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او
به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

   معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در
کلاس خوابش می برد.

   خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این
که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز
معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه
در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که
داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون
هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که
چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل
آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده
بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد
از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى
مادرم را می دادید.

   خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى
دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار
تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع"
به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

   پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر
تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین
بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را
به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى
نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده
و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید
کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده
بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را
کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش
خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر
شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه
گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح
داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود
اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن
مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت
و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها
به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود
خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در
آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از
شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از
شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که
می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می
کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن
روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم




نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و ششم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرارمعاش.
می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت
بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

***

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه
بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.


گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و
دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی
دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه
گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.


***

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود
آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک
ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.


***

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف
که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.


تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم.
آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!


بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد
می‌کنه نه دروغ!


***

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف
شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که
سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.


***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود
که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق
به خانواده است، قرار است برویم گردش.


اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به
همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»


قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده
بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم،
برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.


***

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی
آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان
حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.


***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند.
آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه
آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از
همان در اصلی رفت...


***

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به
یک مسلمان اینطور حرف بزنی.


هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر
مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.


***

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت:
قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.


نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما

رازداری زنان 34 ساعت طول می‌کشد

نتایج نظرسنجی یک تیم تحقیقاتی از کافی‌شاپ‌های زنجیره‌ای انگلیس روی چهار هزار زن نشان می‌دهد که زنان واقعا رازدار نیستند. در شرایطی که یک زن بخواهد نهایت رازداری خود را نشان دهد حداکثر پس از 34 ساعت راز را به فرد دیگر می‌گوید، اما در یک دهم موارد، زنان موفق نمی‌شوند دهان خود را بیشتر از 45 دقیقه بسته نگه دارند.این نظرسنجی نشان می‌دهد حتی زنانی که قسم می‌خورند که راز شما را به هر قیمتی نگه دارند پس از چند ساعت قول خود را فراموش می‌کنند.
نتایج این بررسی‌ها حاکی از آن است که زنان به طور متوسط هر 41 دقیقه یکبار یک شایعه را منتشر می‌کنند. بیشتر مسائل مورد گفت‌وگو درباره کار، غصه‌های دوستان، زندگی خصوصی دوستان و همکاران است.براساس گزارش دیلی اکسپرس، نتایج تحقیق دیگری که در سال 2009 روی 3 هزار زن بین 18 تا 65 سال انگلیسی انجام شد نشان داد که حداکثر مقاومت زنان در حفظ یک راز 47 ساعت است. این نشان می‌دهد که رازداری زنان در طول یک‌سال گذشته به میزان 13 ساعت کاهش یافته است.



دنبالک ها: روزنامه دنیای اقتصاد،
نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و چهارم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامیکه هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که پنجاه درصد از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و پنجاه درصد بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمیداند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما میپرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد میشود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.
مسؤول فروش: کسی است که كاری ندارد كه كار چیست فقط به دنبال فروش كردن است (دو طرفه).
مدیر : کسی است که میخواهد هر چه سریعتر كارهای محول شده به خودش را بین دیگران تقسیم كند و وقتی كاری خراب شد به دنبال كسی باشد كه به گردن او بیاندازد.

مرجع: برای اینجانب ناشناخته است (دریافتی ایمیلی).



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و چهارم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
اثر ماندگار مجدالدین میرفخرایی معروف به «گلچین گیلانی»
به مناسبت صدمین سال تولد شعر زیبای باز باران

باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم
یك دو سه گنجشگ پرگو
باز هر دم
می‌پرند این سو و آن سو
می‌خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های گیلان:
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم،
نرم و نازك
چست و چابك
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دریا
یك دو ابر این‌جا وآن‌جا
چون دل من،
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می ‌مستی‌دهنده
بر درختان می‌زدی پر
هر كجا زیبا پرنده
بركه‌ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگ‌ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می‌زد، چرخ می‌زد همچو مستان
چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آن‌ها سنگریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دو پای كودكانه
می‌دویدم همچو آهو،
می‌پریدم از سر جو
دور می‌گشتم زخانه،
می‌پراندم سنگریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می‌شكستم كرده‌خاله
می‌كشانیدم به پایین
شاخه‌های بیدمشكی
دست من می‌گشت رنگین
از تمشك سرخ و مشكی
می‌شنیدم از پرنده
داستان‌های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هرچه می‌دیدم در آن‌جا
بود دلكش، بود زیبا
شاد بودم،
می‌سرودم:
«روز! ای روز دلارا!
داده‌ات خورشید رخشان
این‌چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی‌جان!»
«این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو، چه می‌بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟»
«روز ای روز دلارا!
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی است از خورشید باشد»
اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره‌ی خورشید رخشان،
ریخت باران، ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخ‌ها می‌زد چو دریا
دانه‌های گرد باران
پهن می‌گشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره می‌كرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می‌زد ابرها را
روی بركه مرغ آبی
از میانه، از كناره،
با شتابی،
چرخ می‌زد بی‌شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه می‌زد دست باران
بادها با فوت خوانا
می‌نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به! چه زیبا بود جنگل!
بس ترانه، بس فسانه،
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران!
به! چه زیبا بود باران!
می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی:
«بشنو از من، كودك من،
پیش چشم مرد فردا
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن
هست زیبا! هست زیبا! هست زیبا!»





برچسب ها: شعر، باز باران، مجدالدین میرفخرایی، گلچین گیلانی،
نوشته شده در تاریخ شنبه دهم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
یاد آن آموزگار ساده پوش

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

شاعر محترم برای اینجانب ناشناس است.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه پنجم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
     شهرام نامی اصیل و ایرانی برای پسران است. ریشه این نام به زبان پهلوی باز می گردد و این نام در زبان فارسی امروزی از دو بخش  شه (Shah) و رام (Ram) تشکیل شده که اولی به معنای شاه و دومی نام فرشته ای در دین زرتشت است و روی هم رفته به معنای شه رام یا شاه رام یا رام بزرگ می باشد. رام که فرشته ای است موکول بر سعادت و روزی مردم به جهت روزی رسانی و سعادتمند نمودن مردم، بین ایرانیان باستان از ارزش بسیار بالایی برخوردار بوده و به همین جهت نام این فرشته به تنهایی یا با پیشوند شه یا شاه بر فرزندان پسر ایرانیان و کشورهایی که زمانی در قلمرو ایران بودند، مانند هند، پاکستان، تاجیکستان و ... بسیار نهاده شده است. بنابراین می توان «شهرام» را معادل فارسی میکائیل دانست زیرا ادیان اسلام، یهود و مسیحیت، میکائیل را فرشته روزی رسان می دانند.
رام و شهرام در مناطقی که کمتر از حمله اعراب تاثیر پذیرفتند، مانند هند، طبرستان، کردستان و ... بیشتر استفاده می شود.

مرجع: ویکی پدیا



برچسب ها: شهرام، شه رام،
نوشته شده در تاریخ شنبه سوم مهرماه سال 1389 توسط سپتیاما
آیا می دانید که:
حروف انگلیسی  A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 99 دیده نمی شود؟
حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می رود (Hundred)
حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی شود.
حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand)
حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی شود.
حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود. (billion)
و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی و یکم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما
مدت مدیدی است که می دانم که هاست تصاویر ارسالی من برای وبلاگ فیلتر شده و لذا این وبلاگ نیز از دسترسی و نمایش این دسته تصاویر که عمدتا مربوط به طبیعت و ... محروم شده است. شاید فیلتر شدن هاست مذکور که یک مرکز بین المللی بارگذای رایگان تصاویر بوده است، به دلیل سوء استفاده برخی از وبلاگ ها یا به هر دلیل دیگر بوده است. مهم این است که اینجانب وظیفه داشته ام که تدبیری برای جایگزینی داشته باشم و مثلا از یک هاست ایرانی رایگان یا یک مرکز مناسب با پرداخت هزینه یا مهاجرت به بلاگر که بارگزاری تصاویر را نیز پشتیبانی می نماید، استفاده نمایم. علت این کوتاهی، مشغله فراوان فعلی و عدم فرصت برای پرداختن به این موضوع در طی ماه های اخیر بوده است. هم پوزش می طلبم و هم امیدوارم که روزی این مشکل ساده را رفع نمایم. حالا اینکه چقدر از آرشیو  تصاویر بارگذاری شده گذشته را همچنان در اختیار دارم، معضل دیگری است که نگران می شوم، وقتی که می خواهم راجع به آن  فکر کنم.



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و هفتم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما
سلام به همه شما
آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که چرا یک کیلوگرم روغن آفتابگردان به مراتب (چندین برابر) از یک کیلوگرم تخمه آفتابگردان ارزان تر و قیمت آن کمتر است. اگر علت را فهمیدید لطفا به من هم بگویید.         سپتیاما



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و هفتم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما

پویا جبل‌عاملی
در بیان داده‌های اقتصادی، مقایسه و در نهایت نتیجه‌گیری از آنها باید به چند نکته اصلی توجه کرد که در این جا تعدادی از آنها را بر می‌شمریم.


این نکات هم برای کسی که ارائه‌کننده آمار است و هم مخاطبان آن، می‌تواند سودمند باشد، ضمن آنکه خواننده درخواهد یافت که عدم توجه به این موارد هرچند واضح و ساده، چگونه می‌تواند استنباط از آمار را معکوس کند:
1 - دوره زمانی: وقتی قصد داریم یک شاخص را در مقاطع مختلف مقایسه کنیم، باید مقایسه را در دوره‌های زمانی یکسان انجام دهیم. فرض کنید مدیرعاملی را که مدعی است سود شرکت در 9 ماهه مدیریت وی از 6 ماهه منتهی به آغاز کار وی بیشتر بوده است یا آنکه گفته شود تورم در پایان سال گذشته مثلا 14 درصد بوده و از ابتدای سال تا آذر ماه 12 درصد، این نشان‌دهنده عملکرد مثبت اقتصاد است. توجه کنید که وقتی سخن از تورم می‌شود، منظور تورم در یک دوره 12 ماهه است و در مثال مورد اشاره، تورم 12 ماهه با 9 ماهه مقایسه شده است و اتفاقا با فرض ثبات سایر شرایط، 12 درصد در 9 ماه بیش از 14 درصد در یکسال است. البته اشکالی هم ندارد اگر کسی بخواهد تورم‌های 9 ماهه را محاسبه کند؛ اما در مقام مقایسه باید دوره‌های زمانی یکسان باشد.
2 - میانگین: اگرچه بیان میانگین، داده قابل‌توجهی است، اما در استفاده از آن باید دقت کرد. میانگین به خودی خود نمی‌تواند روند‌ها را نشان دهد. برای مثال، فرض کنید که در دو دوره زمانی یکسان برای یک اقتصاد، نرخ تورم از 25 درصد به 15 درصد رسیده است و در دوره دوم از 15 درصد به 23درصد. آنچه مسلم است اقتصاد در دوره اول روند بسیار مناسب و در دوره دوم روند به شدت قهقرایی را طی کرده است. حالا ممکن است کسی بدون اشاره به این روند و با میانگین‌گیری تورم در دو دوره، مدعی شود چون در دوره اول، میانگین تورم 20 درصد و در دومی 19 درصد است، پس اقتصاد در دوره دوم وضعیت مناسب تری داشته است! توجه به این نکته لازم است که وقتی می‌توان در این مقایسه از میانگین استفاده کرد که تورم‌های ابتدایی یکسان باشد، در غیر این صورت، مقایسه می‌تواند کاملا گمراه‌کننده باشد.
3 - درصد یا عدد: برای ارائه روندهای اقتصادی، بیش از آنکه بر عدد مطلق یک شاخص تکیه شود، باید درصد را در نظر گرفت. مثلا این تحلیل که گفته شود عدد تولید ناخالص داخلی افزایش یافته؛ بنابراین عملکرد اقتصادی مناسب بوده است، می‌تواند تحلیلی کاملا اشتباه باشد، زیرا تنها با یک رشد اقتصادی بسیار ضعیف و نزدیک صفر، مانند یک‌صدم درصد باز هم عدد تولید ناخالص داخلی افزایش می‌یابد، اما افزایشی غیر‌قابل قبول.
4 - اثر قیمت: بیشتر مواقع ما به دنبال آن هستیم تا مقادیر واقعی و نه اسمی را برآورد کنیم؛ بدین مفهوم که باید اثر قیمت را از شاخص مورد نظرمان حذف کنیم، در‌غیر‌این‌صورت به استنباط گمراه‌کننده‌ای خواهیم رسید. به عنوان نمونه، نمی‌توان میزان اسمی صادرات در دو دوره مختلف با شاخص قیمت‌های متفاوت را مبنای تعیین صادرات بیشتر قرار داد. به همین لحاظ، تکنیک‌های آماری برای به‌دست آوردن شاخص‌های واقعی و حذف اثر قیمت وجود دارد که ارائه‌دهندگان آمار باید از آنها بهره جویند.
5 - شاخص‌های جامع: وقتی می‌خواهیم وضعیت کلان اقتصاد را تشریح کنیم، نمی‌توانیم با تکیه بر چند بخش کوچک در مورد کل اقتصاد نتیجه‌گیری کنیم. مثلا فرض کنید برای آنکه نشان دهیم وضعیت صنعت بهبود داشته است، میزان رشد تولید فولاد را معیار قرار دهیم یا بدتر از آن، وقتی می‌خواهیم فضای کلی اقتصاد را نشان دهیم، این رقم را همراه چند قلم دیگر گزارش دهیم و ادعا کنیم وضعیت کل اقتصاد مناسب است. آن چه در این جا نیاز است، بیان آماری است که رشد بخش‌های اصلی مانند نفت، صنعت، کشاورزی و خدمات را بیان کند و فراتر از این، تنها با بیان میزان رشد اقتصادی و تورم، می‌توان در مورد عملکرد اقتصاد قضاوت کرد.
می‌توان به این چند نکته موارد دیگری را اضافه کرد، اما رعایت این چند بند ساده و آشکار می‌تواند از استنباط‌های آماری خلاف واقعیت، جلوگیری کند.

سپتیاما:
متن آقای جبل عاملی خیلی خوب بود و بهتر بود که کامل تر هم می گشت.
به عنوان مثال یکی از مواردی که در ایجاد یک درک مناسب از اعداد ارائه شده و ایجاد ممانعت از فریب خوردن یا به اشتباه افتادن بسیار کارا و موثر است، نرمالیزه کردن اعداد است. منظور از نرمالیزه؛ تقسیم عدد ارائه شده به جامعه آماری مربوطه و تعیین سهم سرانه یا هر عضو جامعه است. نرمالیزه سازی اعداد روشی ارزشمند است و چنانچه در علوم همچون علم فیزیک و شیمی و ... دقت فرمایید، مصادیق مکرری از نرمالیزه سازی اعداد را مشاهده می نمایید که حتی بعضا مفاهیم پایه علمی را تشکیل می دهند. به عنوان مثال وقتی صحبت از 100 واحد پولی (یا 100 واحد حجم اطلاعات الکترونیکی یا 100 واحد از موضوعی دیگر) در کشور ما و 90 واحد مشابه در کشور دیگری مانند سوئد می شود و این امر به دلایلی  از جمله از روی ناآگاهی یا بعضا فریبکارانه، دال بر پیشرفته بودن کشور ما تلقی می شود، مناسب خواهد بود تا این ارقام بر جمعیت دو کشور فرضی (یا جامعه آماری فرضی که می تواند هر مورد دیگری باشد)، تقسیم شود و عدد نرمال شده به دست آید. در این صورت نمای بهتری از واقعیت موجود آشکار خواهد شد.




دنبالک ها: مرجع - روزنامه دنیای اقتصاد - شماره 2168،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه چهاردهم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما
موضوعی که در مورد قشقایی گفتم، در مورد اتومبیل ژاپنی و ارزشمند مزدا هم صادق است. نام مزدا برگرفته از نام اهورا مزدا است. به عبارت زیر که در سایت کارخانه اتومبیل سازی مزدا منعکس شده است، توجه کنید:

The Origin and Meaning of “Mazda”
The company’s name, “Mazda,” derives from Ahura Mazda, a god of the earliest civilizations in
western Asia. We have interpreted Ahura Mazda, the god of wisdom, intelligence and harmony, as
a symbol of the origin of both Eastern and Western civilizations, and also as a symbol of
automotive culture. It incorporates a desire to achieve world peace and the development of the
automobile manufacturing industry. It also derives from the name of our founder, Jujiro Matsuda.

جهت کسب اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه نمایید:
www.mazda.com/csr/download/pdf/2006/e2006_p01.pdf



نوشته شده در تاریخ جمعه دوازدهم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما
با همراهی آدم های کوچک نمی توان به انجام کارهای بزرگ مبادرت ورزید.



نوشته شده در تاریخ جمعه دوازدهم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه : امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...

روزی که نمره ها اعلام شده بود ، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی ؟



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سوم شهریورماه سال 1389 توسط سپتیاما
در نهایت رفتیم رفتینگ !
به زودی و در ساعات آتی گزارش مختصری از اون براتون میگذارم. و تا آخر هفته هم مجموعه عکس هایم را که به دستم برسند، در فیس بوک براتون می گذارم. راستی همین الان هم در فیس بوک عکس های قشنگی از گذشته، ییلاق، قلعه رودخان و ... گذاشتم.
در حال حاضر فقط اینقدر بگم که واقعا عالی بود. عالی. این قهرمان های کشور و آسیا واقعا چقدر فروتن بودند. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
کاملا اصرار دارم که در برنامه بهار که گرید رودخانه بالا میره و خطرناک تر میشه شرکت کنم و امیدوارم که از همین حالا بتونم برنامه ریزی کنم تا توی برنامه ماجراجویی در سرزمین اورست و منطقه نپال اونها شرکت کنم. از همین الان آماده باشین چون میخواهم رضایت چند نفر از شما را هم برای همراهی با خودم جلب نمایم!




نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
سناریوی آب تهران و نیترات موجود در آن، همانند صدها موضوع مشابه به شرح زیر رخ داد و تکرار شد:

- آب تهران آلودگی دارد!
- آلودگی آب تهران (به شدت!!) تکذیب می شود!!!
- آلودگی آب تهران برطرف شد!!!!


البته این موضوع، استثنائا از زیر بخش - آلودگی آب تهران (یا خبرسازی آن)، کار دشمنان بوده است!!!!! - عاری بود.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
وقتی استهلاک شدید این ماشین های ون سبز رنگ چینی تازه وارد رو می بینم، یاد اون جمله معروق منسوب به انگلیسی ها می افتم که میگه، ما اونقدر ثروتمند نیستیم که جنس ارزان بخریم. البته ظاهرا آنقدرها هم برای راننده ایرانی، ارزان تمام نشده. خوش به حال اهالی اتاق و صبحانه.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
سعی نکن چیزی که نیستی باشی ، از توانمندیهایت لذت ببر
کارل گوستاو یونگ


به سایت ارزشمند زیر  برای تعیین تیپ شخصیتی خود بر اساس آزمون میرز- بریگز (MBTI) مراجعه نمایید:


بعد از انجام تست شخصیت خویش، سایر لینک های سایت مانند تیپ ها و جدول روابط را نیز ببینید.
اطلاعات تکمیلی را در آینده نزدیک ارائه خواهم داد. البته اطلاعات مرتبط بر روی اینترنت فراوان است و نیازی به انتظار برای درج اطلاعات من نیست.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم ...
تو به مدرسه می رفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
او هم به مدرسه می رفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم می گرفتم ...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس می فروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید


تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی


او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ...

روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم : من می گویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی : تو می گویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!

--------------------------------------------
مرجع: برگرفته از یک ایمیل رسیده.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یك  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد:  
شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خرید  یك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطی خالی است  . بلافاصله  با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد  كارخانه  این مشكل  بررسی ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایكس

بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده  و خط مذکور تجهیز گردید  . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند . نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا ،  مشكلی مشابه  نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرجتر حل كرد : 
تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط  بسته بندی

Always look for simple solutions






نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم مردادماه سال 1389 توسط سپتیاما
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...