اولین نمایشگاه ...، اولین نرم افزار ...، اولین موسسه ...، و قس علی هذا.
از یک کار زشت برخی از هم وطنانم که بیشتر هم از فرهیخته های ایشان سر می زند خیلی بدم می آید و گلایه مندم. عادت داریم که هر کاری که انجام می دهیم بر رویش یک برچسب بزرگ و درست بزنیم تحت عنوان: اولین.
فکر می کنیم که مزیت بزرگی است، در حالی که هم عادت تمایل به تک روی ما را نشانه می رود، هم بی ادبی به کارهای مشابه قبلی است، هم در عمده موارد یک دروغ گویی بزرگ است (زیرا کارهای مشابه زیادی تا پیش از آن صورت گرفته است)، و هم اینکه نشانه تجربه کردن از ابتدا و گاهی اختراع دوباره چرخ است؛ یعنی اینکه گویا تعمدا اظهار می نماییم که قصد نداریم تا دنباله روی یک جریان دارای سابقه و برخوردار از بلوغ باشیم.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored !
منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند» . خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد» اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت: شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سر تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت:
ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.
رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.
خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!
رییس، لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت« یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟
شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.
دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...
راستی شما چقدر به دیگران اهمیت می دهید !؟
از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ نگاهم کرد و گفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم : نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی ازفردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی،درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.اونوقت من به تو 50دلارمیدم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا وخونه ی جدیدخرج کنن.
مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول روبه خودشون بدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!
پی نوشت:
سپتیاما: به نظرم که دختره درست گفته دیگه. حرفش کاملا منطقیه. حالا نمی دونم که من هم خوش اومدم! یا خیر.
گل دسته های بلند مصلی تهران، به فریادی بلند و رسا، ضعف و بی كفایتی فنی ما را در مدیریت پروژه و ابعاد 9 گانه آن به عنوان یك دانش و هنر گوشزد می نمایند و به گوشمان می رسانند كه آنچه برای موفقیت لازم است فقط تعهد نیست كه تعهد بدون تخصص، جدای از این كه به قول شهید چمران در بر دارنده انجام فعل حرام به واسطه پذیرش مسئولیت مربوطه است، نابود كننده فرصت ها، سوزاننده منابع محدود ما و حذف كننده شایستگانی است كه می توانستند به واسطه ارجاع چنین پروژه هایی به ایشان، امید به كار و سازندگی در این مملكت یابند و توان مغزافزاری خویش را در خدمت بیگانگان كه خوب كارفرمایانی هستند! قرار ندهند.
هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی به داخل اتومبیل برگشت، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که میگوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید آیا آن مرد را می شناسد و زن بی درنگ پاسخ داد که میشناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج میکردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
" زنش پاسخ داد :" عزیزم، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون الان مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین"
پی نوشت:
به مناسبت روز زن.
(در هر کجای دنیا که باشند)
تبریک عرض می نمایم.
یکی از صبحهای سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد.
ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور
میشد، به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید. چند بچه دیگر هم کار
مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و
سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بیتوقف مینواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در
مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.
یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا. او یکی از بهترین و پیچیدهترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳٫۵ میلیون دلار میارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودیاش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.
داستان واقعی
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست
در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم،
ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد میشوند:
در یک محیط معمولی در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی میشویم؟
آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف میکنیم؟
آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک بافت غیرمنتظره، کشف کنیم؟
نتیجهای که از این داستان گرفته میشود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین
موسیقیدانهای دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده
با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس:
از چند چیز خوب دیگر در زندگیمان غفلت میکنیم؟
جاشوآ بل را در حال نواختن قطعه زیبای Ave Maria ببینید.
به ویدئوی کوتاهی از این آزمایش نگاه کنید.
وبلاگ قشنگی داری
...
چه راحت شطرنج بازی می کنند و چه راحت می خندند به ما!
بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:
زندگی یعنی چه؟ - کیوان شاهبداغی
شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است ،
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم ،
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را ، دریابم
اسکی کوهستان،دوچرخه کوهستان، امداد رسانی و سایر موارد مربوط به طبیعت و محیط زیست
بر روی پیوند (لینک) زیر کلیک نمایید:
حال اگر گزارش این روز ارائه شود و عکس ها منتشر شود، چه خواهیم دید؟ مایه تاسف است که آمار آلودگی زیست محیطی، پراکندگی زباله های عمدتا غیر قابل بازیافت که تا صدها یا هزاران سال باقی می مانند، شکستگی و آسیب دیدن درختان و شاخه ها، آتش سوزی درختان و جنگل ها، لگدکوب شدن سبزه ها، آسیب دیدن گلهای میادین، آلوده شدن آب رودخانه ها و ... در این روز صدها و هزاران برابر می شود.
بوته های کوچکی وجود دارند که علی رغم کوچکی در اندازه، ده ها سال عمر کرده اند و در دامان کوه دوام آورده اند تا بدین حد رسیده اند، و در یک لحظه گرفتار آتش طمع انسان های نادانی می شوند که علاقه مند به طبخ چای در طبیعت هستند، آن هم از شاخه هایی زنده و سبز که برای روشن ساختن آتش هوسِ لحظه ای ما غیر مفید و پردردسر هستند.
ای طبیعت زییا؛ هر سال که روزی به نام روز طبیعت فرا می رسد، نگرانت می شوم . می دانم که دوپایان باهوش لگدمالت خواهند کرد و از دست من کار زیادی ساخته نیست. اگرچه از پای نخواهم نشست و در قدم اول از فرهنگ سازی و ترویج رفتار درست و تقبیح رفتار غلط همقطارانم آغاز خواهم کرد. تا شاید روزی نزدیک فرا رسد که روز طبیعت، روز شادی طبیعت باشد و روز انتظار طبیعت. انتظار به حضور مجدد انسان هایی که دل به طبیعت سپرده اند.
در
مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای
خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه
باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.
این جوری هاست که تفاوت بین فرهنگ دو ملت شکل می گیره!
ابتدا این فیلم را ببینید (در زمانی که اکران عمومی شد)، تا بعدا در مورد فیلم های بعدی فرهادی مختصرا نظر دهیم.
در تاریخ داریم که پیامبر گرامی اسلام حتی از ناسزاگویی به کفار نیز پرهیز می دادند. انجام برخی از اعمال ساده و روزمره ما در روایات اسلامی به منشاء پراکنده کننده ی بوی بدی در زمین و آسمان که ملائکه را نیز آزرده خاطر می نماید، مرتبط شده است. گروهی می آیند در یک اجتماع و جشن ملی و میلیونی، اوراقی با چاپ گران قیمت، همراه با تصاویری مشابه دوربین های مخفی و با ذکر سخنان تمسخرآمیز در قالب طنز لب حوضی برای یک دختر منتشر می کنند که البته هر خواننده ای تنها به سخیفی سطح عمکرد حرفه ای منتشر کننده پی می برد و احساس می کند که به چه تنزل رتبه ای دست یافته اند. البته لازم به ذکر است که سیگار کشیدن این دختر به بیت المال خواری برخی آقا زاده های غیر سیگاری شیک و متدین، شرف و برتری تام دارد. در مقابل هم همین گونه است و ممکن است که در مقام اصلاح برآییم ولی هدف را توجیه کننده وسیله بدانیم و برای تضعیف یا حذف طرف مقابل از هیچ اقدامی فروگذار نکنیم.
در حال حاضر کمتر دیدگاهی (وسیع و قابل انتشار و سازمانی - وگرنه از حیث فردی، مصادیق قابل ذکر زیادند) را مشاهده کرده ام که حق را بگوید اگرچه به ضررش باشد، محاسن و ویژگی های نیکوی طرف مقابل را نیز نام ببرد اگرچه تضعیف موقعیت سیاسی خودش باشد، در بیان تهدید ناشی از ویژگی های منفی طرف مقابل، حد صداقت و انصاف را رعایت نماید، اگرچه به کاهش شور و شوق حرکت سیاسی اش منتهی گردد.
همه ما موظف به رعایت اخلاق هستیم که پیامبر دین ما (اگر دین داریم) بابت کامل کردن اخلاق مبعوث گردید. همه ما باید خدا را در نظر بگیریم، زیرا بدون او، همه چیز - همه احزاب و عقاید و تلاش ها و مجاهدت ها و اسلام خواهی ها و اصلاح طلبی ها و ... - فانی هستند و فقط او می ماند و آنجه که صرفا و خالص برای جلب رضایت او انجام شده است.
در این میان بر کسانی که رها از هر قید و بندی هستند، حرجی نیست که این راهی است که خود انتخاب کرده و پوشیده نداشته اند ولی بر کسانی که از قید و نام خدا و دین او بهره می برند، کار دشوار است. فراموش نکنیم که اگر انجام هر روش و شیوه ای برای تسلط حق بر باطل مجاز بود، آنگاه علی علیه السلام را مکارترین و سیاست باز ترین مرد تاریخ بشریت می دیدیم، که می دانست و می توانست ولی نخواست و فلسفه سادگی ظاهری خود و سیاست بازی معاویه و پرهیز خود از توسل به هر نوع سیاس بودنی را برایمان شرح داد تا اگر خواستیم شیعه او باشیم، راه به گمراهی نبریم.
فراموش نکنیم که وقتی ما در راه فداکاری برای رهبران احزابی که خود تلاش دارند تا از محوریت حق خارج نشوند، حق را فراموش کنیم، آنگاه در آن روز پاسخ گویی بزرگ، حتی ایشان نیز رفتار ما را در نزد خداوند متعال تایید نخواهند کرد و چه بسا که از ما تبری بجویند. شیطان هم که تکلیف روشنی دارد، به خدا عرض می دارد که تسلطی بر ایشان نداشتم و صرفا وسوسه کردم، خود بودند که پذیرفتند و تو را نادیده گرفتند.
پیش فرض ها در هنگام بررسی های تطبیقی تاریخی و مقایسه های انجام گرفته بین زمان گذشته و حال می توانند بسیار خطرناک ظاهر شوند و بسیار گمراه کننده باشند. در اینجا منظور از بررسی مقایسه ای تاریخی آن است که سلسله رخدادهای مرتبطی را در گذشته مورد کنکاش قرار دهیم و شرایط را با زمان حال مقایسه نماییم و سپس به نتیجه گیری بپردازیم. برای مثال و ایجاد حداکثر سادگی، فرض کنید که در گذشته 4 نفر و در زمان حال نیز 4 نفر جدید و در هر یک از دو زمان، 4 صفت قابل انتساب به هر نفر، به شرح زیر قابل تصور باشند:
- فرد خوب (آدم خوبه!)
- فرد خوبی که بد شد
- فرد بدی که خوب شد
- فرد بد (آدم بده!)
وقتی یک گذشته چهار آدم- چهار صفتی برای شما توصیف شود و به هر آدم یک صفت (اگرچه تکراری) نسبت داده شود، در واقع یک حالت از چهار به توان چهار یا 256 حالت قابل تصور، توصیف و ارائه شده است که با در نظر گرفتن تعداد کل حالات، متوجه می شویم که احتمال عدم تطابق توصیف ارائه شده با واقعیت پنهان در گذشته وجود دارد. با این حال انتظار می رود که به علت گذشت زمان و آشکار شدن بسیاری از حقایق و امکان بروز یک نگاه کل نگر، احتمال نادرستی توصیف خیلی بالا نباشد، اگرچه به دلایل متعدد از جمله همان گذشت زمان، نقش علاقه مندان به تحریف تاریخ در طول تاریخ و ... این احتمال چندان هم پایین و نزدیک به صفر نیست.
حال اگر به همین شیوه بخواهند یک سلسله رخداد مرتبط با زمان حال در یک جامعه چهار آدم- چهار صفتی را توصیف کنند نیز به هر آدم یک صفت نسبت خواهند داد. اگر این توصیف، صرفا بیان کننده نظر یک توصیف کننده است که باید گفت نظر وی اگر مبتنی بر تهمت و افترا نباشد، محترم است ولی اگر بنا باشد تا پیرو این ارائه توصیف از گذشته و حال و پس از اخذ یک نتیجه گیری تاریخی و عبرت آموزی تحلیلی، در نهایت به صدور یک حکم پرداخته شود که متعاقب آن برای برخی از افراد زمان حال مزیتی (مانند اعتبار، تایید، حمایت، ریاست، بسط مزایای مدنی و ...) و برای برخی دیگر محرومیتی ایجاد شود، دیگر باید به خطر ناشی از عدم صحت احتمالی پیش فرض های توصیف کننده، اندیشید و دانست که اگر در نسبت دادن این چهار صفت تمثیلی مورد اشاره به این چهار نفر مفروض در این مثال، خطایی رخ داده باشد، کل راه را تا به انتها به قهقرا رفته ایم. در این حالت نیز 256 گزینه متفاوت قابل تصور است و به دلایلی از جمله عدم گذشت زمان کافی، تعصبات، عدم دسترسی به اطلاعات کافی و ... احتمال خطای توصیف بسیار بالا است. در واقع افراد در هنگام توصیف جامعه چهار آدمی – چهار صفتی امروزی، بلافاصله به صورت پیش فرض و بدون هیچ تحقیق و تفحصی (که گاه انجام شایسته و بایسته آن ممکن است که ماه ها یا سال ها به طول انجامد و در واقع نیاز است تا این حد دقت نظر به خرج داد)، به خود و فرد یا گروه مطلوب خود، نقش خوب و آدم خوبه را نسبت می دهند و این در حالی است که ممکن است این فرض به شدت غلط باشد و همین پیش فرض غلط منشاء گمراهی خیل عظیمی از امت های گذشته است. متعاقب این فرض می توان با کمال اطمینان به دشمن خود و یا دشمن فرد یا گروه مطلوب خود نیز نقش بد و آدم بده! را نسبت داد که دیگر منطقی و مقبول به نظر می رسد. تکلیف دو نقش دیگر نیز بلافاصله روشن می شود. هر که از دشمن ما به ما پیوست، همان آدم بده است که خوب شده است و هرکه از ما به دشمن ما پیوست، همان آدم خوبه است که بد شده است. در واقع غرور و تکبر و تعصب کور ما که در عدم تمایل ما به ایجاد شک و شبهه در حقانیت نفس ما یا فرد و گروه مطلوب ما ظاهر می شود، می تواند ما را به مسیری کاملا گمراه کننده بکشاند.
در این صورت است که ممکن است نه تنها علی رغم عمل به توصیه های مفیدی که در باب عبرت آموزی از گذشتگان در تعالیم ما وارد شده است، به نتیجه ای که شایسته است، دست نیابیم بلکه به علت تصور اتخاذ یک رویکرد فکری و منطقی و علمی، پا به ورطه جهل مرکب بگذاریم و ندانیم که ندانیم و راهی نو برای گمراهی، گمراه کنندگی و احیانا فرصتی جدید برای عوام فریبی باز نماییم.
در انتها با تاکید فراوان اظهار می نمایم که اگر نقش آفرینان و بازیگران کلیدی جامعه گذشته یا حال ما بیش از 4 نفر باشند که هستند و بیش از 4 صفت نیز قابل انتساب به هر یک از ایشان باشد، که همین طور هم هست و اگر نسبت دادن صفات به افراد را فازی در نظر بگیریم و از منطق ساده انگارانه سیاه و سفید به منطق آدم های خاکستری روی آوریم و دست از مطلق نگری برداریم، آنگاه با هزاران هزار بار پیچیدگی بیشتر و خطرناکی افزون تر در نحوه استدلال و قیاس و نتیجه گیری مواجه خواهیم شد.
پی نوشت: با توجه به آن که در مثالی که ذکر شد، ما از یکی از 256 حالت رخ داده در گذشته درسی تاریخی و عبرت آموز می گیریم و آن درس و عبرت را (و نه آن یکی از حالات را) برای زمان حال که خود نیز 256 حالت دارد، مورد استفاده قرار می دهیم، لذا اینجانب از ضرب 256 در 256 برای تعیین تعداد کل فضای حالات استفاده نکردم و به نظر نامناسب و نادرست آمد. حال اگر احیانا نظر شما بر این روش قرار گرفت، تنها به پیچیده تر بودن موضوع اشاره خواهد داشت و تناقضی در نتیجه ایجاد نمی نماید.
در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.
چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کردو خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد، این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود، بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد...
در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد، بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.
بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.
همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.
دنبالک ها: مرجع: سایت خبری الف،
البته این موضوع با مواردی که آگاهانه خدمتی دریافت می کنید که هزینه خدمت با هزینه کسر وجه تناسب دارد - مانند تماس با شماره هوشمند قصه گو برای 10 دقیقه قصه گفتن برای کودک شما - متفاوت است و مواردی از این دست یک کسب و کار هوشمند و منصفانه محسوب می شوند.
این بار نیز چنین توفیقی بود. گویی تنها در سالنی اختصاصی فیلم را می دیدم. زمین و صندلی ها به لرزه در آمده بودند. بسیار از دیدن این فیلم شگفت زده شدم و آن و امثال آن را نقاط عطفی در تاریخ سینمای ایران می دانم. نقاط عطفی که محل خروج ما از فیلم های مبتذل، روزمره و تکراری است. خروج از هزینه های پایین و بهره گیری از دو دختر و یک پسر چشم زاغ برای کسب حداکثر سود. ما باید به سوی حرفه ای گری گام برداریم.
انتقادات بسیاری به فیلم وارد بود، از حیث داستان و کارگردانی و حتی استفاده بهتر از بودجه برای خلق جلوه های ویژه یا حتی ایرادات تاریخی یا فلسفی. تصور می کنم که حتی اجنه موحد حق پرست هم از این که در این فیلم کاملا تیره نمایش داده شدند، ناراحت شده باشند. ولی من ترجیح می دهم که نقاط قوت فیلم را برجسته ببینم و از این که ادعا شود که می توان بهتر از آن را ساخت خوشحال باشم زیرا حال باید کاری بهتر ارائه داد و باید خوشحال شویم که اهالی سینما و منتقدان و بینندگان عام، سخت پسندتر شوند و دیگر به هر محصول دم دستی رضایت ندهند.
تبلیغات